حكيم ابوالقاسم فردوسى
20
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
سه روز اندرين كار شد روزگار * سخن كس نيارست كرد آشكار بروز چهارم بر آشفت شاه * بر آن موبدان نماينده راه كه گر زندهتان دار بايد بسود * و گر بودنيها ببايد نمود همه موبدان سر فگنده نگون * پر از هول دل ديدگان پر ز خون از آن نامداران بسيار هوش * يكى بود بينا دل و تيز گوش خردمند و بيدار و زيرك بنام * كزان موبدان او زدى پيش گام دلش تنگ تر گشت و ناباك شد * گشاده زبان پيش ضحاك شد به دو گفت پردخته كن سر ز باد * كه جز مرگ را كس ز مادر نزاد جهاندار پيش از تو بسيار بود * كه تخت مهى را سزاوار بود فراوان غم و شادمانى شمرد * برفت و جهان ديگرى را سپرد اگر بارهء آهنينى بپاى * سپهرت بسايد نمانى بجاى كسى را بود زين سپس تخت تو * به خاك اندر آرد سر و بخت تو كجا نام او آفريدون بود * زمين را سپهرى همايون بود هنوز آن سپهبد ز مادر نزاد * نيامد گه پرسش و سرد باد چو او زايد از مادر پر هنر * بسان درختى شود بارور به مردى رسد بر كشد سر به ماه * كمر جويد و تاج و تخت و كلاه به بالا شود چون يكى سرو برز * به گردن بر آرد ز پولاد گرز زند بر سرت گرزهء گاوسار * بگيردت زار و ببندت خوار به دو گفت ضحاك ناپاك دين * چرا بنددم از منش چيست كين دلاور به دو گفت گر بخردى * كسى بىبهانه نسازد بدى بر آيد بدست تو هوش پدرش * از آن درد گردد پر از كينه سرش يكى گاو بر مايه خواهد بدن * جهانجوى را دايه خواهد بدن تبه گردد آن هم بدست تو بر * بدين كين كشد گرزهء گاوسر چو بشنيد ضحاك بگشاد گوش * ز تخت اندر افتاد و زو رفت هوش گرانمايه از پيش تخت بلند * بتابيد روى از نهيب گزند چو آمد دل نامور باز جاى * بتخت كيان اندر آورد پاى نشان فريدون بگرد جهان * همى باز جست آشكار و نهان نه آرام بودش نه خواب و نه خورد * شده روز روشن برو لاژورد [ اندر زادن فريدون ] بر آمد برين روزگار دراز * كشيد اژدهافش بتنگى فراز خجسته فريدون ز مادر بزاد * جهان را يكى ديگر آمد نهاد بباليد برسان سرو سهى * همى تافت زو فرّ شاهنشهى جهانجوى با فرّ جمشيد بود * بكردار تابنده خورشيد بود جهان را چو باران ببايستگى * روان را چو دانش بشايستگى بسر بر همى گشت گردان سپهر * شده رام با آفريدون به مهر همان گاوكش نام بر مايه بود * ز گاوان ورا برترين پايه بود ز مادر جدا شد چو طاووس نر * بهر موى بر تازه رنگى دگر